خرید بک لینک
مادربزرگه برگشته می گه هلال احمر فکر کردن بازیه اینا که چیزی حالیشون نیس میرن وایمیستن یه گوشه .گفتم باشه می سپرم تو گیرافتادی هلال احمریا بهت دست نزنن چون بلد نیستن تو خودت نجات بده خودتو.اعصابم خرد شد.کاش اونجا بودم کمک می کردم....

برچسب: نویسنده: سینا رضوانی تاريخ: چهارشنبه 13 بهمن 1395 ساعت: 12:43

نمی تونم آروم شم.دوست دارم بمیرم.چرا دولت برای ملت اهمیت قائل نیست؟اصن مگه بدون ملت ،دولت می تونه ادامه حیات بده؟نسل کشی تا کجا؟فاجعه منا....سینما رکس....الانم پلاسکو!چرا منو یاد یازده سپتامبر انداخت پلاسکو؟؟

برچسب: نویسنده: سینا رضوانی تاريخ: چهارشنبه 13 بهمن 1395 ساعت: 12:43

دوستامون سالم از عملیات برگشتن ولی با روح خسته... ❤

برچسب: نویسنده: سینا رضوانی تاريخ: چهارشنبه 13 بهمن 1395 ساعت: 12:43

هیچ چنلی حاضر نشد منتشرش کنه از چنلای رسمی!فقط یه چنل ضد انقلاب گذاشت!
رحلت جانگداز آتش نشانان عزیز را به عموم ایرانیان به خصوص خانواده محترم ایشان تسلیت عرض می کنم.به امید روزی که دولت بفهمد ادامه حیات بدون حضور ملت میسر نیست و در این حادثه نیاز به تجهیزات بود نه رشادت... گیرم که به خانواده هاشان مستمری بدهند...گیرم که از رشادت هاشان تجلیل شود....گیرم که فرزندانشان سهمیه ی دانشگاه بگیرند...اینها پدر می شود؟؟

 از طرف یکی از بانوان امدادگر

برچسب: نویسنده: سینا رضوانی تاريخ: چهارشنبه 13 بهمن 1395 ساعت: 12:43

عمه م یه شلوار استرچ تنگ برام گرفته می گم اینو الان بیرون بپوشم میگه مگه چیه من اینو مطب می پوشم!لااااابد دیگه!استخفرواللللله!

برچسب: نویسنده: سینا رضوانی تاريخ: چهارشنبه 13 بهمن 1395 ساعت: 12:43

۱.اومدم خودمو ترک بدم خرس بغل نکنم برای خواب دیدم نمیشه الانم بغلش کردم.

۲.یه چیزی هست به پلاسیبو .یعنی دارونما.به مریض دارو می دن مریض فکر می کنه دارو واقعیه ولی نیس در واقع مریض با قدرت تلقینش خوب میشه.مریض باور داره که این دارو خوبش می کنه در صورتی که این قدرت ذهنشه نه دارو.فقط مریض نباید بدونه چیزی که می خوره داروی واقعی نیس.چه جلب.

۳.یه احساس های غریبی دارم....

برچسب: نویسنده: سینا رضوانی تاريخ: چهارشنبه 13 بهمن 1395 ساعت: 12:43

کمی خسته و مضطربم .به خاطر گذر زمانه. انگار که دلم بخواد جسمم رو نابود کنم. از بسیاری از چیزایی  که قبلا خوشم میومد حالا بدم اومده و برخی رفتارهای وسواس گونه... مثلا کتابخونه می رم حتما باید سفره سفیدمو ببرم کتابامو مرتب بشینم بعد شروع کنم.خرس کوچیکه هم باید حتما همراهم باشه.تو دلم براش درس توضیح می دم.یه عادتی هم پیدا کردم هی جوش هام رو می چلونم .همشونو پیش می برم تا مرحله ی زخمی شدن و خونی شدن. به برکت دو بسته شکلاتی که مادربزرگم برام خرید منم یهویی خوردمشون خیلی خوشمزه بودن تمام تنم شده پر از جوش های ریز و درشت.دیشب یه جوش رو فشار دادم یهو درد تمام وجودمو گرفت و رفتم به این فکر که چه مرگمه هی دارم گوشت تنمو می چلونم هی دارم پوست لبمو می کنم هی دارم حتی لابه لای موهای سرم دنبال جوش می گردم درست مثل لاشخوری که گوشت خوب پیدا کرده و داره تیکه تیکه ش می کنه افتادم به جون خودم!چه می کنه کنکور!امروز رفتم صبح هلال احمر یه سری لوازم رو تحویل دادم و بعد رفتم کتابخونه.سفره م نبود یه چیزی کم بود اصن نتونستم خوب بخونمفقط ۶ درس لغت خوندم و ۳۰ تا تست زدم و دو مبحث دستور زبان فارسی خوندم.ساعت

برچسب: نویسنده: سینا رضوانی تاريخ: چهارشنبه 13 بهمن 1395 ساعت: 12:43

فردا میرم به عنوان پزشکیار ورزشی یه مسابقه.یه کم اضطراب دارم از موقعیت جدید.برای مسابقات والیباله.اضطرابم از چیه؟؟آدم حساب نشدن!جدی گرفته نشدن!شاید هرکس این متن رو بخونه با دیدگاه شعاری بگه نه اینجوری نیس بهونه نیار اما من در مواردی به دلیل اینکه صورتم رنگ روغنی نبوده پذیرفته نشدم.نمونه ش موسسه ای که کار می کردم.با وجود اینکه رشته م زبان بود  و مربیای دیگه غیرمرتبط بودن ولی قبولشون می کردن موندگار می شدن چون "خوش قیافه"بودن.ملاک زیبایی به طرز فجیعی تغییر کرده!فردا هم نمی دونم با چی قراره رو به رو بشم. معمولا ورزشکارا هم قرتی  و رنگی ان من هم مرددم فردا آرایش کنم یا نه !فکر کنم پرسیدنش ابلهانه س!انگار که بپرسم خودم باشم یا نه!+کاش همه مشکلات رو می شد با یه دیازپام فراموش کرد ولی متاسفانه بیشتر فکر رو باز می کنه تا مشکله عین اسکرین سیور هی رد بشه از مغز آدم تو خلا!من که خیلی وقته بنزودیازپین جماعتو ترک کردم....

برچسب: نویسنده: سینا رضوانی تاريخ: چهارشنبه 13 بهمن 1395 ساعت: 12:43

صفحه بندی